و امید

همدم ساده ی شب های سیاه

و شعور

یاور خستگیِ فکرِ پریشانِ سحر

و خدا

ذاتِ ابهام و دلیلی از حس

که بلندای خیالِ من کافر شده را می فهمد

که هنوز انسانم

که پر از ایمانم ...

( بخشی از نیمه ی دوم یک شعر بلند که ١ ماه پیش نوشتم، از نیمه ی نخستش بدم میاد . )

 

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


 

خدا آخرین چاره ضعف های انسانی است

همان چاره ای که دل را حوالتی مبهم می دهد

کاش می شد مهره ها چنان جا به جا می شدند

قوانین چنان وضع می شدند

که می شد خدا را، گناه را

با تو همراه داشت!

 

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


 

گناه باغچه بر گردن ابر است

گناه ابرها بر گردن دریا

و دریا را گنه بر گردن خورشید می بایست

و خورشید را...

در این بیراهه ی ابهام  وهم آلود

خدا را، عشق را، افسانه را دریاب!

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


 

آه از این زندگی

آمیزه شده با خواهش و بهت و حسرت...

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


 

عشق بازی دو پروانه ی سفید

در میان گلهای زرد

آه در میان این همه رنگ

من فقط خاکستری ام...

              

                                                            شیرگاه - بابل

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


به پرنده ای ...

                                                               

 

ای پرنده ای هوای پرواز                                

ساکن خانه ی تنهایی ها

با تو دارد سخنی!

روزگارم طپش یک قلب است

دستهایم قلم یک واژه

روز و شب حافظه ام خاطره دیروز است

اینگونه

که کسی را پی هر سایه لغران و گمی می جویم

تا شاید

عطر لبخندی را در دستش باز کند

و دمی سایه ی شیرین نگاهی باشد

ای پرنده ای هوای آواز

در سکوتی که پر از همهمه تقدیر است

زیر لب نجوایی است

خام چون ذهن سکوت کودک

تازه چون دانه اشک

تلخ چون تنهایی

خواهد از کنج لبم پر گیرد

تا همین ذره جا مانده ی نام و صبر را

در کفش همسفر باد کند

ای پرنده ای هوای آغاز

من که پایانم و یک کوچه به ته راه دارم

تهی از شوق شروعی دیگر

تو به پروانه ی دلتنگی من دیده مدوز

عشق را از نگه ساده ی این ساده بگیر

و برو

آسمان جهد تو را می فهمد

همچنانکه ته این کوچه ی بن بست زمین

با همه بی شعری

رنجش تلخ شکست همه ی قلب مرا

هیچ ندید ...

 

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


سرد سوختن

در تهی گاه درون جامی ز ایمانم نماند

عاقبت بر باد دادم آن شراب کهنه را

روزگارم مست شد

تقدیر من را بد نوشت

آرزوهایم به خاکستر نشسته دفن شد

عقل را چتری به زیر آفتاب زندگی

سایه ای از ترس شد

باران شک را تازه کرد

تا که دستم را به زیر قطره هایش یافتم

سرد می سوزم

و تلخ غربتی در کام من...

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


 

قصۀ تابش رؤیای تو تا زندگی ام

معنی حقیقت زندگیه

تو به واژه هام بخند!

آسمون چشم تو با این افق

جلوه گاه حرمت سادگیه

تو به واژه هام بخند!

تو به واژه هام بخند که اسم تو

شب سرکشم رو تا صبح می بره

تو به واژه هام بخند که حرف تو

معنی حرف زدن از گل و بهارو می بره ...

« این ترانه را عمداً نا تمام می گذارم تا شاید در فرصتی دیگر آن را تا پایان همراهی کنم. شایدم از به پایان رساندنش می ترسیدم کسی چه می داند!...     »

 

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


کسی رفت

رفتن ساده ترین کار بود

کوتاهترین راه

کاش می دانستی که ماندن

گرچه هزینه ای داشت

اما به این همه رفتن نمی ارزید

کاش می دانستی که رفتن

گرچه ساده تر بود

اما زیباتر نبود...

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


ای دریغ از یاوری...

و زمان می ایستد

عده ای می گذرند

در هیاهوی جنون عشق بر می خیزد

کاروان خاک آلود

پاک چون حلقه ای از نور ز تاج خورشید

در محیطی پر از ظلمت شب

 می گذرد

خبری در دل و آهی بر لب

که حسین(ع)

آخرین حلقه پنجگانه جاوید عبا

بوسه گاه حرمت پاک نبی

بی گناه و مظلوم

سر به نیزه

 تن پاکش به زمین افتاده است

ای دریغ از یاوری...

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


 

من به پروانه شدن می مانم
آن زمانیکه پرم از پیله
غرق خوابی تو و من
رقص آرام تکامل دارم
تو بخواب هم قصه
تو بخواب بی غصه
درد من بال و پرم خواهد ساخت
و به فریادی در تنهاییم
پیله حصر مکان پاره کنم
و تن آزاد به هر سوی کنم پروازی
من به پروانه شدن می مانم
و پر از خانه ی درد
بی تو افسانه شوم...

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


به او که می اندیشد ...

از بزرگی ها سخن مگو

از داشتن های زیاد

بگو چگونه می شود از کوچکترین دست دنیا

از خالی ترینش

به بزرگ ترین مرد دنیا رسید

بگو در کجا می توان

 معراج انسان را به تماشا نشست

از گریه ها سخن مگو

ببین چسان بوی خوشبختی

از میان دلتنگی ها می آید

ببین چگونه آن کودک افغان

بدون پا می خندد

از غربت پاک عاشقی

از معصومیت اشک های چشم انتظار بر راه

هیچ مگو

بگذار داستان این سفر به انتها رسد

بگذار تا غروب نرسیده

مسافر شب های تنهایی طلوع را پیدا کند...

 

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


اولین ترانه...

اولین ترانه ام را به « ایرج جنتی عطایی » تقدیم می کنم٬ شاید هیچگاه خبر نشود اما مبارکش... 

اگه پرواز پرنده به قفس آلوده نیست
اگه عطر گل سرخ به شبنم آلوده شده!
اگه لمس بال پروانه ی عصر کوچه باغ
هوس دست پر از خواهش کودکی شده
تو بخند که خنده هات خواستن پرواز منه
گل و پروانه شروع شعر و آواز منه
اگه آیینه ی جوی منظره
انعکاس حرمت آسمونه
اگه رقص با شکوه سبزه ها
 رنگ چشمای دل باغبونه
 اگه شکل خلوت این کوچه باغ
 مثل شبهای پر از خواب منه
 تو بیا که بودنت حرمت شبهای منه
خلوت پر از شما شکوه چشمای منه
اگه ماه تو چشم تو به اوج معنا می رسه
اگه کوچه از تو گم میشه به دریا می رسه
اگه عطرو بوی گلبرگ گلای دشت ناز
دشت و از تو طی کنه تا ته دنیا می رسه 
تو بمون که موندنت تمام معنای منه
عطر و بوی تن تو خواست نفس های منه...
 

 

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧


 

نگاهت را
به سیل قاصدکهایی که می آیند دوست می دارم
خبرهایی که از آن دور ناپیدا به سمت تست
نشان از غربتی دارد
که در چشم ترت آهسته می خوانم
مجالی نیست می دانم
هوای این سحر بوی کسی دارد
که از رنجش هزاران قصه پر درد می سازی
چه شبهایی که از اندوه آن ایام پر محنت نخوابیدی
نرو ای عشق
سکوت وحشت این کوچه ها امشب
پراز پرواز جغد شب اسیر جهل ایام است
بمان امشب نرو ای نور بی پایان
که ظلمت در کمینت کوچه ها را دام گسترده است
قدمهایت بسوی لحظه آخر
طپش های دل تنگ یتیمان است
بمان اینک نرو از راه خود برگرد
که دست زهردار شب
تو را در خلوت محراب می جوید
دریغا دست من از دامنت دور است
فقط بانگ اذانت را شنیدم کز دل پر درد می آید
و آن فریاد آخر را
که از بام بلند رستگاری
بر سر دنیا کشیدی تو ...

 

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :


به داوود، حجتی بر دوست داشتن ها

« حدیث تن نیست مرا طاقت من نیست »

                                                            اردلان سرفراز


چاه تنهایی من تاریک است
هیچکس خنده کنان شعله به دست
چاه من را به تماشا ننشت
هیچ کس گنج مرا خوب ندید
بگریزم به کجا؟
هر کجا می روم انگار صدایی با من
می کند نجوایی
مرگ آرام تو را نزدیک است
ذهن تو تاریک است
تو بلند فریاد
هیچ نزدیک نباشد گوشی
آه کوتاه تو را دورترین زیبایی نشنود...

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


 

در روزهایی که تلویزیون از همه جا سخن می گفت از المپیک چین از جنگ روسیه و گرجستان از سخنرانی های آتشین ریس جمهور و مهرورزی هایش با خلق خدا از بحران اقتصادی امریکا از ... از تو نمی گفت از تو نمی گوید . برادر جان به بغضت قسم تو را ما چشم در راهیم...

ای برادر
اشک تو خانه یک دنیا حرف
و سکوتت
 چیزی از بیم و امید
غربتت رویش یک لاله دیر
در خراباتی دور
خانه مان خانه نگهدار نداشت
می دانم
مادرت در شب بی سقف سحر خواب نداشت
می دانم
نسرودن از تو
کار بد نقش ترین نقاش است
آنکه از خانه پلی ساخته است تا دوزخ
آنکه از ترس شبش
  همه پنجره را رو به غروب می خواهد
ای برادر
تو منی در من و با من هستی
شعر من هست حضورت اینک
با هم افروخته ایم یک آتش
تا شاید
در فراسوی افق
دستمان دامن مادر گیرد
و بگوییم از نو
دوست می دارمت ای مادر من
رفتم را به برادرهایم
تو بگو...

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


کویر در من

هر سفری که آغاز می شود زندگی بی رنگ شده ی لحظه دوباره رنگ می گیرد و روح در قفس خسته پرواز می کند. هر سفری که آغاز می شود شهوت سیری ناپذیر گستاخی سفر بیدارتر می شود و می روی تا تمام خاکها را به آغوش بکشی...

آغاز سفر از خراسان است خراسان عزیز. دلبرک قصه های کودکی ام در کوچه های سبزوار بود همانجا که وقتی باد از کویر می آمد چادرش را می برد و من می خندیدم.سبزوار رنگ کویر را انعکاس می دهد به درونت و آنگاه است که رقصی تمام وجودت را می گیرد و لبریز از ترانه های خراسانی٬ می خواهی بزنی به صحرا! . اگر سایه ای یافتی و آبی٬ درختان استوار خواهی یافت از جنس سپیدارهای بلند و صدای بازی باد و برگ که صدای آبشارهای ناپیداست.

نیشابور برایم معنی خیام می دهد آنگاه که بر مزارش خیره شوم و بروم تا جایی که ببینم٬ چگونه کوزه ای خواهم بود بعد مرگ. آه حکیم نیشابوری کاشکی زنده بودی! که همیشه برایم نمادی هستی از فریادهای بلند انسان اسیر٬ انسانی که خدایان به بندش کشیده اند. انسانی که قطب نمایش را شکسته و فارغ از جهت٬ پرواز می کند و هرگاه هم که خسته شد می میرد. به همین سادگی!.

اگر روزی به خدمت سلطان خراسان بروی جایگاهش را شلوغ خواهی یافت و اگر بر حریم حرمتش وارد شوی در آن ازدحام مور و ملخ خلوتی خواهی یافت تا کمی از آنچه « بود » بگریزی که همین نیک مرد حجت مسلمانی ام بود٬ همین سلطان. عجب ندارم که مردمان این دیار فارغ از حکومت و حاکمان او را سلطان می نامند و خاندانش را نیز٬ چون شاه چراغ شیراز. این عناوین نشانه نارضایتی درون است که ای حاکم! عرصه سیمرغ نه جولانگه تست!.

قصد می کنی تا به عمق کویر سفر کنی و به تربت حیدریه و از آنجا به گناباد می روی جاییکه قدیمی ترین قنات جهان را می یابی.جایی خوانده بودم که هر تمدن بزرگی در کنار آبی شکل می گیرد چون تمدن در بین النهرین چون تمدن مصر در کنار نیل اما ایران را چگونه تمدن شکل گرفت در این بی آبی ذاتی؟ راز آن در کندن همین قنات هاست که ایرانیان با همت به اندازه تمام مردم روزگاران دراز قنات کنده اند و آب یافته اند و بر پایه آن تمدنی بزرگ بنا نهاده بودند. دراین شهرهای کویری اگر درختی یافتی و سایه ای گویی گوهری یافتی ای و مایه ای!.

از فردوس که بگذری به طبس می رسی٬ با آن پارک قدیمی گلشن نام زیبایش با آن آسمان پر ستاره شبش. شبی تا نزدیک سحر به همین آسمان خیره شدم و یک دل سیر آسمان برهنه دیدم پر از ستاره . کهکشان راه شیری نه وجود همیشه غایب آسمان تهران که حضور همیشه حاضر آسمان کویر بود که از بس ستاره داشت دب اکبر در آن گم شده بود با بارش گویی!. طبس محل فرود کماندوهای امریکایی نیز بود همانجا که به جایش مسجد شکر ساخته اند و در این مسجد اصلا نگویند که ماهواره های جاسوسی شوروی این عملیات را بر هم زدند نه طوفان شن ناگاه که فقط یک خلبان بخت برگشته را به اشتباه انداخت. به شوخی گفتم نام مسجد شکر است از شیرینی حضور نیروهای امریکایی!.

از طبس تا به یزد فرصتی بود تا در کویر بیشتر برویم تا مگر تا به یزد٬گلدان وجودم برای این پهنه آسمانی گلی داشته باشد. در راه هیچ نبود و همه چیز بود. در نقشه نگاه کردم بلاگردان « دشت کویر » شده بودیم که به دورش می چرخیدیم . یزد زیبا زیبا زیبا بود.تکیه امیر چخماق را بالاخره دیدم . به گمانم نیم ساعتی به آن خیره شده بودم به سبزی همان نخلی بود که در کنارش گذاشته بودند. همان نخلی که سکوت ساکنش به انتظار تکانهای دوباره در محرم بود. مسجد جامع یزد برایم مقدمه ای بود تا در میدان نقش جهان اصفهان بیهوش نشوم!. این را در اصفهان فهمیدم.

اصفهان را بیهوده نصف جهان ننامیده اند. اصفهان شهر عجایب است و پر از آلیس هایی که از دور و نزدیک به تماشا آمده اند. باور کنید یا نه وقتی از زیر گنبد مسجد شاه آمدم دیگر آنی نبودم که به آنجا رفتم. درست زیر آن گنبد چیزی جا گذاشتم. درتمام این لحظات که می دیدم سکوت کرده بودم فقط می خواستم در گوشه ای از مسجد شیخ لطف الله دو رکعت نماز بخوانم...

 

                                                                                                                                                                                                   اصفهان    جمعه یکم شهریور

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


تا تبت عشق

تا تبت عشق

تا معبد نور

افتان و خیزان راه می پیمایم از دور

آهی نمانده برکشم تا خسته باشم

پایی نمانده تا که خون آلوده باشد

شاید برهما

شاید نگاه گرم شیوا را ندارم

کز خلوتم تا خلوتش اینگونه راه است

عیسیٍ من هرچه گناه است برده با خود

بودا نشان راه را دزدیده شاید

از روبه رو نقش سرابی خفته بر راه

در پشت سر گردوغبار روییده از من

ماندن نمی دانم

ره برگشت مبهم

رفتن سزای بودن بیهوده من...

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


نزدیکترین ساحل

گوشماهی ها قاصدک می شوند

و سکوتِ خلوتِ دورترین ساحل را

خبر می آورند

نگاه می کنم

دریا با افق زیباتر است

دریا بیکران

دور کجاست که سهراب را می خواند!

دور شاید همان جایی است

که دامنت از آخرین موج تر شد

دور شاید همان جایی است

که من بیدل شدم

دور نهایت من نخواهد بود

می خواهم همین جا

_ نزدیک ترین ساحل _

جایی که حتی کودکان بارها تسخیرش می کنند

بنشینم

و شن های داغش را

زیر برهنه ترین پاهای تاریخ حس کنم

و تو را

با گستاخی تمام به آغوش کشم

همین!

                                                                               نوشهر

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


نیلوفرانه کنج مرداب را

نیلوفرانه کنج مرداب را

ریشه درآب

چنان آتشی از پروازدرگرفت

که صد پرنده مهاجر نداشت

گلبرگ های سرزده از بی رنگ بسترش

هوای آبی آسمان داشت

نیلوفرانه کنج مرداب بال پرواز نداشت

 حسرت دراوج بودن

ذره ذره وجودش را خشکاند

فرجام را ببین

که آبادِ حیات بخشِِِِِ سبزِ مرداب

چگونه

در چشم نازک بین قاصدک بی دل

قبرستان طلسم شده ساکن شد

فرجام را ببین

که چگونه شاپرکان به امید آمده

ناامید

بال پروازشان را به آب بخشیدند...

                                                                                  رشت

 

  
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :