«آخرين غزل»
به سکوت نیمه شبها و به اشک نیمه جاری
چشمه خیالم از تو٬ شده پاک و شده جاری
من به وقت خستگیها٬ که دل است ز غصه لبریز
پی مونسی نباشم ٬ که سکوتم ٬ ز تو جاری
نه گریزی ز تو خواهم و نه راهی به تو یابم
مانده ام سر به گریبان٬ اشک چشمم شده جاری
دل به دیدار تو بستم ٬ به رهت دیده نبستم
گاه از غم٬ که بماندم گاه از درد تو ٬ جاری
این تن خسته رنجور ٬ بار عشق تو و صد شور
به امیدی بسر آرم٬ که شود وصل تو جاری
ترسم از طول فراغت ٬ کوس رسواییم خیزد
غم هجران تو بس نه ٬ آبرویم شده جاری
شب به رسم دوستی ها٬ شده بازیچه چشمم
همه روزم ز تو لبریز ٬ همه عمرم ز تو جاری
لبم از جام پری محروم است
چه ملولم امشب!
لبم از جام پری محروم است
باز هوشیاری من افزون است!
نیست جامی
که به اندازه یک باغچه لبریز شوم
بروم تا جایی ٬که ببینم ریشه
تا کجا در دل خاک رفته فرو
و ببینم که چه سان
نو برگی از تن گرم درخت روییده
بشنوم نغمه آهسته آن باغچه را
که برای بذرش می خواند
حس کنم دردی را
که چمن می کشد از
رهگذری بی انصاف
آه! این همه صحنه زیباست
و من هوشیارم...
زندگی چيست؟
زندگی چیست؟
من این پرسش را
بارها پرسیدم
مادری گفت به من:
«زندگی لحظه خندیدن یک نوزاد است
بعد نوشیدن شیر از پستان»
همسرش گفت که نه!
«زندگی ساختن فردا
در امروز است
زندگی بازی نیست!»
پرشسم را به دبیری دادم
«زندگی فرصت آموختن است فرزندم
و چه آموختنی بسیار است»
شاعری را دیدم
که پی قافیه بود
گفتمش چیست جواب:
«زندگی خواب وخیالیست
به اندازه مرگ»
و برفت
از جوانی که به زیر باران
خم شده بود
تا گلی بردارد! پرسیدم:
«زندگی سوختن خاموش
در هجران است»
و گریست
پرسشم را به بر فلسفه دانی بردم
که تفکر می کرد
«زندگی حیرت عقل است
در اندیشه راز»
سخت آشفته شدم!
پیر مردی دیدم
که دگر زندگی اش آخر بود
و از او پرسیدم
اندکی مکث که کرد با من گفت:
«زندگی هر چه که هست
شیرین است
زندگی هر چه که هست
یکبار است»