در پی خویشتنم می نگرم
صورتم غرقه ی خاک
و دلم پاره نور
گرد غربت به تنم
همه اش غمناک است.
آسمان بی مرز است
کهکشانها بسیار
در حقارت پی میراث زمین می گردم
وای بر من
که شب است در پی روز
و مرا وسوسه ای هست زیاد
وای بر من
که دلم پاره ی نور
و مرا چشم به خویشاوندی خاک....
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ۱:٤۱ ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :
من٬
عمق خسته ی تاریک وحشتم
انبوه حسرتی که بر دوش بسته ام
گرد و غبار بی کسی ام توشه راه من
راهی به سوی مبهم فردا
و مرگ خویش...
نویسنده : صادق محمدخانی ; ساعت ۱٢:٥۸ ق.ظ روز جمعه ۳ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :