شاید...
فراموشت خواهم کرد
حتی اگر آنچنان در ذهنم مانده باشی
که خیالم اسیر پنجره ی چشمانت شده باشد
فراموشت خواهم کرد
حتی اگر کودک وجودم را
تمامی تو آرامش باشی
فراموشت خواهم کرد
حتی اگر دلم را در دورترین دریاها
به دست بازیگوش ترین امواج سپرده باشی
فراموشت خواهم کرد
حتی اگر سبکبالترین مرغان آسمان را
به خدمت گرفته باشی
تا دلم را برفراز بلندترین قله ها دفن کنند
فراموشت خواهم کرد
آن زمانیکه تنهای تنها در میان غمها باشم
آن زمانیکه شادترین لحظه ها را سپری کنم
فراموشت خواهم کرد
شاید
آن زمانیکه نباشم
آن زمانیکه در خاک خفته باشم
شاید...
به سینای درون و برون...
زندگی سخت تر از چیزی بود
که توانی تو تصور کردن
در پس هر شوقی آرزویی جا ماند
آرزوها مردند حسرتی بر پا ماند
زندگی ساده تر از لبخند است
تو اگر خواسته باشی که نیاندیشی و
بی خود باشی
زندگی سخت تر از جان کندن
تو اگر خواهی بشکافی و معنا یابی
نیستگاه ٬ مسلخ هستی تو خواهد بودن
و تفکر در باد
دست و پایی که زدی بین خدا و انسان
و دعا کردن در نیمه شبان
و کنار شیطان خوابیدن
و تبسم در وقت سکوتِ جواب یک حرف
همه در قابی بود که تو را ساخته بود بر دیوار
و خدا
و خدا آخر هر ضعفی بود
و خدا آخر هر تنهایی
و خدا آخر هر رندی نا پاک و بی وجدانی
و خدا تنها بود
و تو تنها ماندی
همه در جشن طلا و می و زیبایی عریان زنی
جا ماندند
و تو در کینه پر از شک بودی
تو پر از سینه ی وحشت بودی و نیاز
خواستی تا که خدا باشی
همه حیوان بودند تهی از حافظه ی انسانی
خواستی انسان باشی
همه در بیداری
خواب دیدار مَلک می دیدند
ــ تا که می تابیدی
همه در شب بودند
تا که خاموش شدی
روز محبوب شب یلدا شد ــ
صد عجب داشتی و می گفتی
این زمینی که تو بر ساقه ی آن تکیه زدی
بی ریشه
چه گم است ای انسان
چه حقیر است و گویی پوچ است
ذره ای در آسمان
صد عجب داشتی و می گفتی
نقش بر آب تر از بودن تو ای انسان
نیست در گیتی و تو
دست خواهش بلند می داری تا به عرش
که مبادا در روز جزا
گرمی آتش دوزخ تو را پخته کند
یا که شاید دسته ی روسپیان مقدس خواهی
تو و انسان و من و باقی و یک دانه خدا
همه در راه جدا
طعم با هم بودن را
خوب چشیدیم و تماشا کردیم
همه ی آنچه که رخ داد ولی
باز تنها بودیم...
زندگی را تندیسه ی معنایی بود
به کلامی شکست آدم و
حوا خندید
تکه تکه واژه ماند به جا
بی معنی
و خدا
انسان
دوزخ
امید...
برداشت آزادی از ترانه ی in dreams کریس دی برگ
دیشب دوباره باز در خواب دیدمش
چون غنچه ای ظریف از ساقه چیدمش
با نرگسی به دست سویم کرانه کرد
نزدیک می شد و شوقم جوانه کرد
« عیدت مبارک است آقای مهربان!
دیدار تازه شد در باغ جاودان»
گفتم نمی روم اینجاست جای من
آنجا به غربتم ای آشنای من
خندید و بوسه ای بر صورتم نشست
اشکم روان شد و رؤیای من شکست
بیدار می شوم در جستجوی او
یک شاخه نرگسی جا مانده است از او